ما که توقع نداريم دنيا به کاممون بشه
ليلي غصه کشتهي عشق و مراممون بشه
ما که توقع نداريم زندگي زيبا بشه باز
يا کلاغاي قارقاري بيان بشن ترانهساز
به اسم عشق و عاطفه با قلبمون بازي ميشه
هر کي با قانون خودش براي ما قاضي ميشه
اين روزا هرچي عاشقه رو زندگي ميکشه خط
عشق و هوس يه معنيه توي کتاباي غلط
خلاصه دنياي شما براي من خيلي کمه
از اين ديار بيکسي رفتن من مسلمه
ميرم و هرجا که بشه پرچم مشکي ميذارم
هرکي بخواد بدش بياد با هيشکي تعارف ندارم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:39  توسط نوید
|
بريم يه جايي كه فقط من و تو باشيم و دعا يه جايي اندازه ما به قدر ما نور و هوا.
يه جايي كه غم نباشه فرصتمون كم نباشه.نفس سرش سم نباشه .نفرتي از دم نباشه.لقمه نون حلال و پاك.سبزه و يك گلدون و خاك
كلبه و حوض و چمن خدا و عشق و تو و من
دواي دردا ناله نيست دردا بايد درمون بشين
جوونها پير شدن بسه.پيرا بايد جوون بشن.بريم يه جايي كه ديگه بي كس و عاجز نميريم.ديگه براي گفتن عشقم مجوز نگيريم.
بالا بريم دوغ باشه پايين بياييم ماست باشه قصه عشق بي هوس اونجا ديگه راست باشه نبيني كسي كه بي كسه.
كلاغه به خونش برسه .عشقو بگن به بچه ها تو درس و مشق و مدرسه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:38  توسط نوید
|
نميشه باور من كه باز مي خونم
اين چه احساسي اينم نمي دونم
تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست
توي زندگي جز تو هيچ كمم نيست
يكي فاسدم ميخونه
يكي كافرم ميدونه
يكي ميگه الهي از غم توي اين دنيا نمونه
يكي ميگه خراب حالت
يكي ميگه كه خيلي سادست
يكيم سوار قايق يكيم ميگه پيادست
تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست
توي زندگي جز تو هيچ كمم نيست
اي خداعاشق وخستم
ديگه از زندگي خستم
من وفادار به اون عهدي كه بستم
اي خدا توي اين زمونه زندگي شده بهونه
چقده خسته ازاين حرفا كه هي ميشه به جونم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:57  توسط نوید
|
...مي دانم هميشه براي من و تو بودنِ ما زود دير ميشه لحظه. اما به شرطي كه گريه امون بده بايد در همين فرصت اندك حرف هايم را به تو بگويم. من را ببخش كه اينگونه بي مقدمه و جسته و گريخته مي خواهم حرف بزنم. خدا جون من بين خودم و تو خيلي فاصله ميبينم. جوري كه وقتي ميخوام از فاصله هاي زياد حرف بزنم، ميگم " فاصله از من تا خدا..." هرچند، اين حس را از كودكي به من القا كردن. آدما بين خودشون و تو خيلي مانع ميبينن. براي خودشون طلسم هاي زيادي گذاشتن. بيخبر از اينكه تو " تو خون مني ، تو پوست و گوشت و تاروپود" و به قول سلطان:" اين همه طلسم و ورد ، جاي خوش دعا كجاست ؟" اين حرف ها را براي اين ميزنم كه خودم را به اين دلخوش كنم كه به تو نزديكم. اصلا دوست ندارم وقتي اذان ميگويد، فكر درباره ي نوع و شيوه اي كه در دوزخ مي دهي مرا وادار به وضو و نماز بكند. چون فكر كردن در مورد رحم و لطف و مهرباني و عظمت تو برايم صدچندان شيرين تر است. كاش ميدانستم به چه زباني بايد بگويم كه تورا بايد با عشق تو و از عشق تو خواست نه از ترس تو يا رسيدن به بهشت و رهايي از دوزخ، كه مي خواهم بگويم "من تنها شيفته ي تو هستم و بس، خدايا با توام حواست كجاست...؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:55  توسط نوید
|
هنر يعني انتهاي زيبايي ، زيباتر از انسان كه انسان انتهاي هنر است.
ما زاده ي يك هنريم ، هنري فراتر از عقل ، هنري پر از احساس
ما با هنر زاده شده ايم و با هنري زيباتر از تولد خواهيم رفت.
ما برآن آمده ايم كه هنر را بياموزيم.
به اميد اينكه همه ي ماها به دنبال فهمدن انسانيت باشيم ، كه انسان بودن خود هنر است...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:54  توسط نوید
|
عاشق بودن را نه بر حسب شعار بلكه به حكم پروردگار خواهم آموخت و از آن هنگام مشكي را رنگ عشق دانستم كه خداوند را منبع عشق و تن پوش خانه خداوند را رنگ عشق ديديم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:35  توسط نوید
|
مشکي تر از آنيم که بيرنگ بميريم از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم
تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم شايد که خدا خواست که دلتنگ بميريم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:34  توسط نوید
|
منو تو آغوشت بگیرخدا می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر می خوام برات بخونم
روی زمین چقدر بده می خوام پیشت بمونم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:46  توسط نوید
|