تبليغاتX
!...خدایا با توام حواست کجاست

!...خدایا با توام حواست کجاست

آدمک

آدمك آخر دنياست ، بخند

آدمك مرگ همينجاست ، بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست ، بخند

راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست كه درجاست ، بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 19:8  توسط نوید  | 

دیوانه منم که رفتم خانه به خانه

تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوه گه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:25  توسط نوید  | 

تنها تو را

قلبم پیوسته تکرار میکند که ترا ...فقط تو را ،میخواهم .
همه هوسهایی که شب و روز از راه بدرم میکند،ساختگی و بی پایه اند.
همانطور که شب در میان ظلمت خویش ،پیام روشنائی را پنهان ساخته است ،من نیز دراعماق لاشعورم ، فریاد تو ....فقط تو ...منعکس است.
طوفان باهمه ی شدت خود به سکون و آرامش منتهی میشود و حتی در بحبوحه ی شدت خود در جستجوی آرامش است.
من نیز همه ی عصیانم به عشق تو ختم میشود و یگانه فریاد درونم این است که تورا...تنها تورا.....
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:22  توسط نوید  | 

نیایش

خدایا
آتش مقدس "شک" را
آنچنان در من بیفروز
تا همه ی "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند،بسوزند.
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر،
لبخند مهراوه برلب های صبح یقینی،
شسته از غبار،طلوع کند.


 

خدایا
به هرکه دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است ،
وبه هرکه بیشتر دوست می داری ،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر


 

خدایا
به من زیستنی عطا کن،
که در لحظه ی مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذاشته است،
حسرت نخورم.
ومردنی عطاکن،
که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم
بگذار تا آنان را من،خود انتخاب کنم،
اما آنچنان که تو دوست داری.
"چگونه زیستن"را تو به من بیاموز،
"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:20  توسط نوید  | 

حال و هوای عشق

عشق یعنی با افق یک دل شدن

یــا لباسی از شقایق دوختن

عشق یعنی با وجود خستگی

بر سر پروانهء دل سوختن

عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام

عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا

عشق یعنی گفتن ازاحساس موج

در کــنـار حسـرت پـروانـه ها

عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا

عشق یعنی حرف پنهان در نگاه

عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس

عمق سـایـه روشن دشت پگـاه

عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو

عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب

عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان

عشق یعنی وصف یک انسان خوب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:17  توسط نوید  | 

مستی عشق

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حظور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:16  توسط نوید  | 

سلام ای کهنه عشق من

دلم گرفته چون اصلا نمی فهمم چی می گی!!!

نمی فهمم واسه چی رفتی(ولی می دونم چرا) و نمی دونم و نمی فهمم که چرا برگشتی؟؟؟

نمی دونم ازم چی می خوای٬ چی کار باید بکنم؟ چی کار می تونم بکنم؟ چی کار نباید بکنم!

نمی دونم حتی باید از دیدنت خوشحال بشم یا نه؟ حتی نمی دونم باید ببینمت یا نه!

این رو دوباره بهت می گم << نمی دونم چرا هر وقت می خوام گذشته رو فراموش کنم یه کاری می کنی - سهوی یا عمدی- که نتونم فراموش کنم!!!!

نمی دونم چرا بعد از این همه مدت من هنوز دوست دارم که با تو مثل قبل باشم٬ در حالی که گذشته به تاریخ پیوسته!!!

هیچ وقت نخواستم و نمی خوام تو رو بازنده و دلخور ببینمت٬ برای آخرین بار بهم قول بده که دیگه اینجوری نبینمت٬ همیشه قوی باش٬ همیشه قوی باش و همیشه قوی باش!!! به هیچ کس هم اجازه نده که بخواد اشکهای پاکت رو در بیاره!

دیگه طاقت دیدن اشک های تورو ندارم کاشکی این رو می فهمیدی

می دونم دیگه حق ندارم این حرف ها رو بهت بزنم ولی چه کنم که هنوز هم دوست دارم
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:13  توسط نوید  | 

تمومش کن

از اول هم من و تو ما نبوديم
من و تو مال يه دنيا نبوديم
از اول هم تو اون سردرگمي ها
ميگفتيم باهميم اما نبوديم
تمومش كن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقد تكراري نباشيم
تمومش كن تا همينجا تو يه لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم


تمومش كن ته اين جاده بسته
تهش ماييم كه قلبامون شكسته
بگو اينجا كجاي قصه ماست
نگا كن اول راهيم و خسته
نترس از اين كه حرفام دلنشين نيست
تموم سهم ما از عشق اين نيست
ما عشق اول هم بوديم اما
هميشه عشق اول بهترين نيست


تمومش كن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقد تكراري نباشيم
تمومش كن تا همينجا تو يه لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم

تمومش كن ته اين جاده بسته
تهش ماييم كه قلبامون شكسته
بگو اينجا كجاي قصه ماست
نگا كن اول راهيم و خسته
تمومش كن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقد تكراري نباشيم
تمومش كن تا همينجا تو يه لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:9  توسط نوید  | 

قسم

قسم به عشق و وفای عشق؛
که من از وادی پر از فریب هوس گذشته ام و به آرامش با تو بودن رسیده ام ...
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:59  توسط نوید  | 

ما که توقع نداریم

ما که توقع نداريم دنيا به کاممون بشه
ليلي غصه کشته‌ي عشق و مراممون بشه
ما که توقع نداريم زندگي زيبا بشه باز
يا کلاغاي قارقاري بيان بشن ترانه‌ساز
به اسم عشق و عاطفه با قلبمون بازي مي‌شه
هر کي با قانون خودش براي ما قاضي مي‌شه
اين روزا هرچي عاشقه رو زندگي مي‌کشه خط
عشق و هوس يه معنيه توي کتاباي غلط
خلاصه دنياي شما براي من خيلي کمه
از اين ديار بي‌کسي رفتن من مسلمه
مي‌رم و هرجا که بشه پرچم مشکي مي‌ذارم
هرکي بخواد بدش بياد با هيشکي تعارف ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:39  توسط نوید  | 

بریم

بريم يه جايي كه فقط من و تو باشيم و دعا يه جايي اندازه ما به قدر ما نور و هوا.
يه جايي كه غم نباشه فرصتمون كم نباشه.نفس سرش سم نباشه .نفرتي از دم نباشه.لقمه نون حلال و پاك.سبزه و يك گلدون و خاك
كلبه و حوض و چمن خدا و عشق و تو و من
دواي دردا ناله نيست دردا بايد درمون بشين
جوونها پير شدن بسه.پيرا بايد جوون بشن.بريم يه جايي كه ديگه بي كس و عاجز نميريم.ديگه براي گفتن عشقم مجوز نگيريم.
بالا بريم دوغ باشه پايين بياييم ماست باشه قصه عشق بي هوس اونجا ديگه راست باشه نبيني كسي كه بي كسه.
كلاغه به خونش برسه .عشقو بگن به بچه ها تو درس و مشق و مدرسه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:38  توسط نوید  | 

تا تو رو دارم خدا جون

نميشه باور من كه باز مي خونم

اين چه احساسي اينم نمي دونم

تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست

توي زندگي جز تو هيچ كمم نيست

يكي فاسدم ميخونه

يكي كافرم ميدونه

يكي ميگه الهي از غم توي اين دنيا نمونه

يكي ميگه خراب حالت

يكي ميگه كه خيلي سادست

يكيم سوار قايق يكيم ميگه پيادست

تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست

توي زندگي جز تو هيچ كمم نيست

اي خداعاشق وخستم

ديگه از زندگي خستم

من وفادار به اون عهدي كه بستم

اي خدا توي اين زمونه زندگي شده بهونه

چقده خسته ازاين حرفا كه هي ميشه به جونم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:57  توسط نوید  | 

نامه به خدا

...مي دانم هميشه براي من و تو بودنِ ما زود دير ميشه لحظه. اما  به شرطي كه گريه امون بده بايد در همين فرصت اندك حرف هايم را به تو بگويم. من را ببخش كه اينگونه بي مقدمه و جسته و گريخته مي خواهم حرف بزنم. خدا جون من بين خودم و تو خيلي فاصله ميبينم. جوري كه وقتي ميخوام از فاصله هاي زياد حرف بزنم، ميگم " فاصله از من تا خدا..." هرچند، اين حس را از كودكي به من القا كردن. آدما بين خودشون و تو خيلي مانع ميبينن. براي خودشون طلسم هاي زيادي گذاشتن. بيخبر از اينكه تو  " تو خون مني ، تو پوست و گوشت و تاروپود" و به قول سلطان:" اين همه طلسم و ورد ، جاي خوش دعا كجاست ؟" اين حرف ها را براي اين ميزنم كه خودم را به اين دلخوش كنم كه به تو نزديكم. اصلا دوست ندارم وقتي اذان ميگويد، فكر درباره ي نوع و شيوه اي كه در دوزخ مي دهي مرا وادار به وضو و نماز بكند. چون فكر كردن در مورد  رحم و لطف و مهرباني و عظمت تو برايم صدچندان شيرين تر است. كاش ميدانستم به چه زباني بايد بگويم كه تورا بايد با عشق تو و از عشق تو خواست نه از ترس تو يا رسيدن به بهشت و رهايي از دوزخ، كه مي خواهم بگويم "من تنها شيفته ي تو هستم و بس، خدايا با توام حواست كجاست...؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:55  توسط نوید  | 

به نام هنر...

هنر يعني انتهاي زيبايي ، زيباتر از انسان كه انسان انتهاي هنر است.

ما زاده ي يك هنريم ، هنري فراتر از عقل ، هنري پر از احساس

ما با هنر زاده شده ايم و با هنري زيباتر از تولد خواهيم رفت.

ما برآن آمده ايم كه هنر را بياموزيم.

به اميد اينكه همه ي ماها به دنبال فهمدن انسانيت باشيم ، كه انسان بودن خود هنر است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:54  توسط نوید  | 

عشق

عاشق بودن را نه بر حسب شعار بلكه به حكم پروردگار خواهم آموخت و از آن هنگام مشكي را رنگ عشق دانستم كه خداوند را منبع عشق و تن پوش خانه خداوند را رنگ عشق ديديم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:35  توسط نوید  | 

مشکی

مشکي تر از آنيم که بيرنگ بميريم     از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم  

      تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم   شايد که خدا خواست که دلتنگ بميريم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:34  توسط نوید  | 

...خداجون

منو تو آغوشت بگیرخدا می خوام بخوابم

آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم

منو تو آغوشت بگیر می خوام برات بخونم

روی زمین چقدر بده می خوام پیشت بمونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:46  توسط نوید  |